تبليغاتX
وادی عشق


وادی عشق

میروم خسته و افسرده وزار

سوی منزلگه ویرانه خویش

بخدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستوشویش دهم از رنگ گناه

شستوشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

زتو ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد میرقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت پای سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط ×F ×| |

سایه ای بود و پناهی بود و نیست
لغزشم را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم کسی چون من مباد
سوگ حتـی قسمت دشمن مبــاد

بــاورم نیست این من نـابــاورم
روی دوش خویش او را می برم

مـی بـرم او را که آورده مـــــرا
پاس ایامـــی که پرورده مـــــرا

می برم درخاک مدفونش کنـــم
از حساب خویش بیرونش کنـــم

مثل من ده ها تن دیگـــــر به راه
جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظــــر تا بارشان خالی شــود
نــوبت نشخـــوار و نقالی شــود

هــرکسی هم صحبتـی پیدا کند
صحبت از هــر جا بجز این جا کند

دیدنش سخت است و گفتن سخت تر
خوش به حالت ،خوش به حالت ای پدر

 

هنوز که هنوزه باور نمیکنم که دیگه بینمون نیستی

 دلم خیلی واست تنگ شده

بابا جون

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

همه ی دنیا رو گشتم تا تورو پیدا کنم

تو نباشی نمیشه عشقی دیگه پیدا کنم

پس ازم نگیر نگاتو ، پس نگیر ازم صداتو

جونمو میدم برا تو میمیرم

به عشقٍ عشق تو زنده ام

و عشق تو واسم همه چیزمو و نبودنت واسم مرگه

من به جز عشق تو عشقی رو عشق نمیدونم

و فقط معنی عشقــو توی چشم تو میخونم

و زندگی بی تو مرگه

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط ×F ×|

زندگی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

 
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت
 
علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست
 
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
 
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها
 
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
 
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود
 
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است
 
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا
 
ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
 
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود
 
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد
 
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

این بار

مینویسمت...

" تو " را میان اصطحكاك مداد و كاغذ

گیر خواهم انداخت

شاید اینگونه بشود تو را

" تجربه " كرد...!!!

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تو می نویسم........

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........

دوستت دارم تا ........!

نه...!

دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد

بی حد و مرز دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط ×F ×|

 

منـــــم فــــانـوس لبخنـدت ، غـرورت ، گـــریه ات ، خشمت

اسیــرم ، خستـه ام ،  سیــرم ، مـــرا دریــاب می میــــرم ســـــراغــم را نمیگیــــری نمیــــدانی

چه دلـــتنگـــــم ، چـه بی تابـم ، چه غمگینــــــم ، چه تنهــــــایـم

تــو را هـــر شـب صـــــدا کــردم نمی بیـنی نمیـخوابم ؟

بیــا تا باورت گردد کـه بی تــو کمـــــتر از خــاکم

ولی بـا تــو بـه افلاکـم بیــا با آرزوهایــــــم بسازم خانه ای در دل

ســـــراغــم را نمیگیــــری مگـــر بیــگانه ای بـا دل ؟

ســـــراغــم را نمیگیــــری چه شــــــد افتــــادم از چشمت ؟

منـــــم فــــانـوس لبخنـدت ، غـرورت ، گـــریه ات ، خشمت

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

کاش می دانستی

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید، پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر و سراپا به سپیدی تو درآ.

و به چشمم گفتم: باورت می شود ای چشم به ره مانده ی خیس؟

که پس از این همه مدت ز  تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو، بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه

و به دستان رهایم گفتم: کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!

وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

خاطرم را گفتم: زودتر راه بیُفت، هر چه باشد بلدِ راه تویی.

ما که یک عمر در این خانه نشستیم، تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت: مرحمت کم نشود

گویا با منِ بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم: خنده ات را بردار، دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دیگر که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

مژده دادم به نگاهم گفتم: نذر دیدار قبول افتادست

و مبارک بادت، وصل تو با برق نگاه

و تپش های دلم را گفتم: اندکی آهسته

آبرویم نبری! پایکوبی ز چه برپا کردی؟

نفسم را گفتم: جان من تو دگر بند نیا

اشک شوقی آمد، تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:

همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه

پای در راه شدم

دل به عقلم می گفت: من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد؟

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی

من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند، و مرا خواهد دید

!عقل به آرامی گفت: من چه می دانستم

من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست

و نمی دانستم

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

سینه فریاد کشید: حرف از غصه و اندیشه بس است

به ملاقات بیندیش و نشاط

آخر ای پای عزیز، قدمت را قربان، تندتر راه برو

طاقتم طاق شده

چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد /دست بر هم می خورد

مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت: راه را گم نکنید

خاطرم خنده به لب گفت نترس

نگران هیچ مباش

سفرِ منزلِ دوست کار هر روز من است

عقل پرسید: دست خالی که بد است

کاشکی …

سینه خندید و بگفت: دست خالی ز چه روی !؟

این همه هدیه کجا چیزی نیست!

چشم را گریه شوق

قلب را عشق بزرگ

روح را شوق وصال

لب پر از ذکر حبیب

خاطر آکنده یاد …

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

 

زبونم لال نکنه عاشق شدی
چی شده باز داری بد تا میکنی

بگو چی شده عزیزم که داری
پیشه عالم منو رسوا میکنی

چرا چشمات دیگه حرفی نداره
که توی چشمای من ذل بزنه

زبونم لال نکنه حقیقته
عشق من می خواد ازم دل بکنه

زبونم لال نکنه یکی داره
جای من رو توی قلبت میگیره

نگو نه تو خوب می دونی عزیزم
نباشی از غصه عشقت میمیره

لااقل بگو چرا می خوای بری
به خدا هرچی بگی میشم همون

هرچی می خوای بگو عشق من
فقط به همون خدا نگو پیشم نمون

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

گونه های تر من دست پر مهر کسی را حس کرد
سر من ناز و نوازش ها دید
یک نفر نام مرا زیبا کرد
و به اندازه ی قلبم دل او نیز تپید
به رخش بوسه زدم
گفتم او را دوستت دارم
لب آغشته به عشق سر من را بوسید
و به من گفت من نیز چنین
شب سردیست و من
با دل سرد به خود میگویم
چیزی نیست بخواب
باز هم خواب محبت دیدی.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

 


شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

 

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

 

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

 

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !


برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

 

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

 

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

 

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط ×F ×|

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم

ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.
 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم

 تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم

و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم

تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت

را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش

که مرهمی شود برای دلتنگی هایم .

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط ×F ×| |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام را از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط ×F ×|

 

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.

به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟

در آواز شب اویز های عاشق؟

در چشمان یک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.

و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.

ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.

کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.

می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.

دوباره شب،دوباره تپش این دل بی قرارم.

دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.

دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.

دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره …

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط ×F ×| |

می دونی دل اسیره
اسیره تا بمیره
می دونی بدون تو
دلم آروم نگیره
می دونی دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جوید
بسی بیهوده پوید
به من بگو بی وفا حالا یار که هستی
خزان عمرم رسید نو بهار که هستی
می خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزهام و می شماره
می دونی دل اسیره
اسیره تا بمیره
می دونی بدون تو
دلم آروم نگیره
می دونی دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جوید
بسی بیهوده پوید
به من بگو بی وفا حالا یار که هستی
خزان عمرم رسید نو بهار که هستی
می خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزهام و می شماره
می دونی دل اسیره
اسیره تا بمیره
می دونی بدون تو
دلم طاقت نگیره
می دونی دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جوید
بسی بیهوده پوید

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

سلام دوستان عزیز

کسایی که تو این مدت به فکرم بودید و نگران حالم امروز بعد حدود دو ماه اومدم نت شکر خدا عملم بد نبود راضیم چون شماره چشام یه نمه بالا بود صفر نشد اما بازم خیلی بهتر شدم از قبل

جا داره اینجا از همه شما دوستان عزیزم که بیادم بودید تشکر کنم

واقعا ازتون ممنونم به خاطر همه چی

فرا رسیدن ماه محرم رو به همه ی شما عزیزان تسلیت عرض میکنم

التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

سلام

امیدوارم حال همگی دوستان خوبم خوب باشه

دوشنبه قراره چشامو عمل کنم از حالا خیلی دلهره و اضطراب دارم

از همه شما عزیزانم میخوام که برام دعا کنید شاید تا یه مدت نتونم آپ کنم شایدم ...

واسم خیلی دعا کنید

ممنون

خداحافظ

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط ×F ×| |

 

چشمامو می بندم و تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیشمی قند عسلم شیرینم

چشمام و می بندم و تو بغلم می گیرمت
دست می کشم رو موهات یه عالمه می بوسمت

آخه تو رو از ته دل می خوامت و دوست دارم
حتی توی خیالمم جز تو کسی و ندارم

آخه دلم مال تویه طفلی گرفتار تویه
با این همه ناز ولی باز هنوز خریدار تویه

تا کی باید اینجا بشینم چشم انتظارت
تا کی زندگی مو بگذرونم با خیالت

مردم بس که با رویای تو از خواب پریدم
بس که چشم براهت موندم و چیزی ندیدم

خسته شدم از این همه کابوس شبونه
کابوس که نه رویای خوب عاشقونه

این رسمش نبود که اینجوری تنهام بزاری
عشقم بشی و بعدش بری و جام بزاری

این رسمش نبود من که به تو بدی نکردم
ولی با این همه از عشق تو بر نمی گردم

چشمام و می بندم و تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیشمی قند عسلم شیرینم

چشمام و می بندم و تو بغلم می گیرمت
دست می کشم رو موهات یه عالمه می بوسمت

آخه تو رو از ته دل می خوامت و دوست دارم
حتی توی خیالمم جز تو کسی و ندارم

آخه دلم مال تویه طفلی گرفتار تویه
با این همه ناز ولی باز هنوز خریدار تویه

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط ×F ×| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - تبادل لینک - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ